|
سلام رفیق
روز تولدت شد اما ما کنارت نیستیم
نمیتوانیم این روز را باهم باشیم
ولی این آرزوی ما بود که امروز با تو باشیم
در کنارت
و در لحظه به لحظه این روز
تولدت را بدون ما جشن می گیری
عیبی ندارد رفیق
همین که بدانیم
منتظر ما هم بودی
برایمان کافیست
از ما به دل نگیر
داشتیم می آمدیم
اما از قطاری که مقصدش شهر تو بود
جا ماندیم
قطار چون عجله داشت
نامردی کرد
منتظرمان نماند
باشد سال دیگر
حتما جبران می کنیم
کمی زودتر می آییم
وبه قطارچی می گوییم
آهای یارو
اگر این بار ما را جا بگذاری
بدجوری شاخهایمان میرود توی هم
و نمی بخشیم تو را بابت این نامردی
ولی رفیق
ما روز تولدت را از دست نمی دهیم
ما در رویاهایمان به آن رنگ حقیقت می پاشیم
توی رویا برایت جشن می گیریم
و از لحظه به لحظه آن
در خیالمان عکس می گیریم
تو هستی من آقاهه وهمسرت دخترت پسرت و مادرت
میدانیم که چقدر دوستش داری
و همه کسانی که تو را دوست دارند
آنجا هستند
تو یک لباس زیبا پوشیدی
و زیباتر ازهمیشه به نظر میرسی
ما جشنمان را چراغانی می کنیم
تمام شهر را ریسه می کشیم
بعد کیک تولدت را روی میز میگذاریم
کیکی که به خوشمزه گی آن کسی نخورده باشد
بعد شمع های تولدت را روی کیک می چینیم
رفیق خوبم
بگذار به جای شمع های روی کیک
غمهای تو را آتش بزنیم
و تو هم آنها را فوت کنی
ما غم هایت را خوب می شناسیم
"وقتی پنج سالم بود
به سختی احساس مسئولیت میکردم
میدانستم که در نبود برادرم کرتی
من مرد خانه هستم و باید کار کنم
مادرم از صبح تا شب کار میکرد
او حقیقتا از نبود پدر آسیب دیده بود
من در جست و جوی کار رفتم
ولی چیزی نیافتم
آن جا کاری برای من نبود
یعنی کاری برای کودک پنج ساله نبود
به من گفتند خیلی کوچکم
درد مادرم را می فهمیدم
و رنج می کشیدم
......
وقتی دوازده سالم بود
کار یافتم
از اولین درآمدم
ساری زیبایی برای مادرم خریدم
و چند جعبه شیرینی
شادمان به خانه می آمدم
ولی ناگاه دانستم
که کاخ خوشی هایمان ویران شده است
من دانستم
که دیگر مادری برای پوشیدن ساری وجود ندارد
خاطرات شیرین کودکی محو شد
و در عوض دلهره و دلواپسی جای آن را گرفت
......
به من اطلاع دادند که پدرم بیمار است
با کرتی رفتیم بیمارستان
او را بعد از سالها دیدم
که پیر شده بود
دلم میخواست از او بپرسم
که چرا ما را تنها گذاشت
و شادیهایمان را به غم تبدیل کرد
و چرا برای غمهایمان مرهمی نساخت
چرا وقتی مادر رفت
او نبود که دلگرمی مان دهد
و چرا
عمو به من میگفت
دردانه پدر بودم
یعنی دروغ گفته بود؟
پدر از کرتی آب خواست
و یک لحظه چشمانش را بست
او رفت
قبل از اینکه حرفی بزند
من هرگز او را نبخشیدم
......
پلیس خبرداد که خانواده ام در تصادف هولناکی بودند
من به آنجا رفتم
جسد سوخته بهترین دوستم را دیدم
و دیدم که چگونه آنها همسر و فرزندانم را
از درون دره بیرون کشیدند
نمیتوانم بگویم
که در آن لحظه چه دردی کشیدم
.......
دخترم نزدیک یک سال بیمارستان بود
او نمی توانست غذا بخورد
یا چیزی بنوشد
نامو چند بار جراحی شد
بسیار برایم عجیب بود
که در این اوضاع برایم
شایعات بی شرمانه می ساختند
طوری که از شدت ناراحتی
بلند بلند می خندیدم"
آری رفیق
ما دردهایت را خوب می شناسیم
حالا ما آتش زدیم
تو هم فوت کن
دیدی چه قدر خوب شد
آرام شدی؟
خندیدی مگر نه؟
و آن گاه ما دست زدیم
و با صدای بلند گفتیم
هپی برث دی تو یو
هپی برث دی تو یو
بعد تو کیکت را بریدی
و سونیتا
تکه ای از آن را در دهانت گذاشت
تو هم تکه ای از آن را در دهان
بچه ها و مادرت گذاشتی
و من دیدم که مادرت
سینی مقدس را جلوی تو حرکت داد
و برایت دعای خیر کرد
آخر مادر آرزوی فرزند را خوب میداند
و این آرزوی تو بود رفیق
مگر نه؟
"تنها آرزوی من این است که بزرگترهایم
برایم دعای خیر کنند"
و او هم کرد
و بعد یک خال قرمز
روی پیشانی ات گذاشت
تا هیچ کس این خوشی تو را
و تمام شدن غمهایت را چشم نزند
ما خیلی خوشحال بودیم
چون تو خوشحال بودی رفیق
بعد نوبت کادوهایت رسید
آنجا بسته های زیادی برای تو بود
هر کسی دوست داشت
به بهترین شکل غافلگیرت کند
و تو اول کادوی مادرت را باز کردی
بعد کادوی همسرت را
بعد کادوی بچه هایت را
بعد مال همه را
و در آخر کادوی من و آقاهه را
و اما رفیق
جعبه کادوی من و آقاهه
از همه گنده تر بود
و با یک کاغذ براق
سرمه ای رنگ
پیچیده شده بود
رفیق
تو آن را باز کردی
و دوباره بستی
و خندیدی
چرا که
رویش با یک ماژیک
نوشته بودیم (سکرت)
بعد نوبت عکس رسید
و ما دورت جمع شدیم
و تو باز هم می خندیدی
ما آنقدر سفت ایستادیم
تاهمه در یک عکس یادگاری جمع شویم
یادم آمد رفیق
مادرت پیش تو روی صندلی نشست
و سونیتا پشت سرت سر پا ایستاد
نامو و یاش جلوی تو و زیر بازوهای تو بودند
و ما دورت حلقه زدیم
سونیتا یک ساری زیبا پوشیده بود
او بهتر از همه دیده می شد
حق هم داشت
"باید بگویم بهترین دوستم
در تمام لحظات زندگی سونیتاست
و همچنین بهترین طرفدارم دردنیای بازیگری
سونیتاست
......
نپالی واقعا زیباست
اشتباه نکنید درباره من
من حرف میزنم در مورد
همسرم سونیتا
من او را خیلی دوست دارم"
و او تو را خیلی دوست دارد
"چی چی برای من قهرمان بزرگی است
او باوفا و باایمان است
من با غرور به او نگاه میکنم
و خودم را به خاطرقبول کردن
درخواست ازدواجش تحسین می کنم"
در همین حین
یکی داد زد
جا نمیشویم
و تو بچه هایت را زیر بازوهایت فشار دادی
و نگران اطراف را پاییدی
میدانستی که هیچ کس
نمیخواهد جا بماند
مادرت هم دستش را پشت گردنت انداخت
و سونیتا دستهایش را روی شانه هایت گذاشت
و آقای عکاس
بلند گفت:
بگویید سیییییییییب
و ما همصدا گفتیم:
سیییییییییب
و عکسی زیبا انداخت
و ما به اندازه جمع
از آن عکس کپی گرفتیم
و در صفحه اول آلبوممان گذاشتیم
تا هروقت که دلمان برایت
بارها و ذره ها تنگ شد
صفحه اول آلبوممان را نگاه کنیم
و خاطره این روز زیبا را زنده کنیم
رفیق
این بود رویای ما
و من میدانم که تو از پس دریچه صمیمیت
این رویا را دیدی
دوستت داریم
رفیق
تولدت مبارک
|